اول مهر هزاروسیصدوهشتادوهشت .این ها مهمان های اول مهر منند . پشت پنجره ی کلاس نشسته اند و گوش می دهند به حرف های روز اول مهر . علاوه بر این ها دانش آموزانی که با لباس های نو روبرویم نشسته اند اول مهرشان را به هم تبریک می گویند . اینجا مهر در مهر است . با بچه ها قرار گذاشتیم کاری به کارشان نداشته باشیم . مهمان حبیب خداست مگر نه.


هشتم مهر هزاروسیصدو هشتادو هشت : یک هفته گذشت . از پنجره که نگاه کردم یکی از جوجه ها پر درآورده بود . جوجه های کلاس من کی بال خواهند گشود ؟
" نگاهی به کتاب گنجینه ی رنج ، خاطرات رضیه
غبیشی " ![]()
خاطره گویی و خاطره نویسی درباره ی دفاع مقدس مردم ایران به ویژه اهالی خوزستان و علی الخصوص آبادان و خرمشهر با انتشار کتاب " دا " وارد مرحله ی جدیدی شده است . ژانر خاطره نویسی آن هم به شیوه ی کتاب دا { مشخصا این لفظ را به کار می برم زیرا عمیقا معتقدم این کتاب شیوه ی خاصی در بیان خاطرات دارد } انتظارات مخاطبین را از این روش بسیار بالا برده است . حالا دیگر هر اثری که در این باره آفریده شود خواه ناخواه با کتاب " دا "مقایسه می شود . نوبت های متعدد چاپ کتاب " دا " و استقبال شگرف مخاطبین ،از ویژگی های منحصر به فرد این کتاب است اما باید دانست شیوه ی بیان و روایت خاطرات از چنان جذابیت و دقتی برخوردار است که این کتاب را از کتاب های مشابه متمایز می سازد . این نوشته اما قصد بازتاباندن آنچه در کتاب " دا " آمده است را ندارد بلکه می خواهد نگاهی به یکی دیگر از آثار مربوط به خاطرات دفاع مقدس بیاندازد . در این نوشته سعی شده است معرفی نقد گونه ای از کتاب " گنجینه ی رنج " ( 1 ) مجموعه ی خاطرات خانم رضیه غبیشی انجام گیرد .
کتاب گنجینه ی رنج خاطرات نویسنده را ازروز 30 شهریور1359 تا تابستان 1367 در خود گنجانده است . اگر چه این خاطرات به صورت منقطع آورده شده اند و فاصله ی زمانی بعضی قسمت ها بسیار طولانی است اما سعی شده است توالی زمانی وقایع حفظ شود .
اطلاعاتی که نویسنده به ویژه از روزهای آغازین جنگ ارایه می دهد در نوع خود ارزشمند است . در این کتاب از آبادان و آن چه بر سر آن و مردمش آمد سخن گفته شده است . اگر چه خاطرات بیشتر به صورت کلی و گذرا آورده شده است اما از آن جا که به حوادث آغازین جنگ تحمیلی و چگونگی برخورد مردم اعم از ابادانی و غیر ابادانی با این پدیده ی شوم پرداخته ، اثری قابل اعتنااست . در این اثر از محلات ، خیابان ها و تاسیسات مختلف شهری و اداری ابادان نام برده شده است و نویسنده از شخصیت هایی یاد می کند که نقش تاثیر گذاری در جریان مقاومت آبادان در برابر دشمن داشته اند . شخصیت هایی بی ادعا ، شجاع ، مخلص و فداکار که از تمام هستی و تعلقات خود برای حفظ اعتقادات و آرمان ها می گذرندو سخت ترین شرایط را تحمل می کنند . شنیدن این سختی ها دردناک و دشواراست تا چه رسد به تحمل آن ها و زندگی در آن شرایط . آن چه در این کتاب آمده است بیان حسرتی است جانکاه و تاسفی عمیق از آن چه جنگ می نامیمش و آن را موجب تمام نابسامانی ها و بدبختی ها می دانیم . نویسنده در این کتاب به بیان خاطرات بسیار شخصی خود نیز پرداخته است و این از ویژگی های منحصر به فرد کتاب است که آن قدر به شخصیت اصلی خود نزدیک می شود که مخاطب در جریان خیلی از امور قرار می گیرد . البته گاه این کسب خبر در همین حد باقی می ماند و ایجاد هم حسی نمی کند . شاید یکی از دلایل آن عدم شناخت باشد . عدم شناختی که ناشی از عدم معرفی یا بد معرفی کردن شخصیت ها می باشد . به هر حال در بعضی از صحنه ها به ویژه اختلافات خانوادگی شخصیت اصلی که اتفاقا بخش زیادی از کتاب را در بر می گیرد مخاطب اساسا احساس همدلی نمی کند .
لفظی که نویسنده برای زادگاه خود برگزیده است وطن است . او تمام عشق ، محبت ، کودکی ، آرزوها وآرمان های خود را در این لفظ می ریزد و در اغلب قسمت های کتاب از ابادان به عنوان وطن یاد می کند . وطنی که مورد هجوم بیگانه قرار گرفته است و پیکری زخمی دارد . زخمی و شکسته . زخمی وشکسته و تنها . مشکل عدم ایجاد هم حسی در اینجا نیز مشاهده می شود . وطن در معنای سمبلیک آن مفاهیم گسترده ای را القا می کند و محدود کردن آن به یک منطقه ی خاص آن هم با این شیوه ی بیان در واقع گنجاندن دریاست در یک لیوان .

خاطرات همواره یکی از منابع عمده ی تاریخی به شمار می آیند . یکی از وجوه اهمیت بیان خاطرات همین مسئله است که خاطرات می توانند حاوی اطلاعات گران بهای تاریخی باشند .و از این رهگذر وقایع و حوادث تاریخی را در هر سطحی باز تاب می دهند . دقت در بیان خاطرات یکی از اصولی است که از هر نویسنده ای انتظار می رود . به ویژه در ارتباط با وقایع و حوادث جنگ تحمیلی این حساسیت دو چندان باید باشد . لازم است همین جا به دوموضوع بسیار مهم در این رابطه اشاره نمایم : یکی بیان خاطرات و حوادث و وقایع است آن گونه که اتفاق افتاده اند و دیگری بازتاب و انعکاس روحی ، روانی ، عاطفی واجتماعی این وقایع و حوادث در دل و جان انسان هاست . هردوی این موضوعات از یک درجه ی اهمیت برخوردارند . یعنی ما نمی توانیم به بهانه ی بازتاب احساسات حاصل از یک رویداد ، زمان و مکان وقوع آن را نادیده بگیریم و یا کم اهمیت قلمداد کنیم و از کنار آن به سادگی بگذریم .ضمن آن که بیان احساسات و عواطف حاصل از یک جریان خود هنری خاص می طلبد . در این کتاب دو واقعه ی تاریخی وجود دارد که زمان وقوع آن ها را باید بیشتر بررسی کرد . یکی مربوط به بمباران آموزش و پرورش ابادان در دوم مهر ماه 1359 می باشد. این حادثه ی دهشتناک حدود ساعت 9 صبح روز دوم مهرماه اتفاق افتادو تقریبا تمام کسانی که در ابادان زندگی کرده اند آن روز را هنوز هم به خاطر دارند . از آن جا که در آن روز اموزش و پرورش از ادارات فعال بود و جمعیت زیادی اعم از کارکنان و ارباب رجوع در آن اداره حضور داشتند عمق فاجعه بسیار دردناک بود و همان هنگام در سراسر شهر موجی از نفرت و انزجار و وحشت به وجود آورد . در همین جا لازم می دانم از اهمال وجفایی که در حق شهدا و جانبازان این واقعه ی دردناک تا کنون روا داشته شده است یاد کنم . جفایی که همچنان ادامه دارد و علی رغم خواسته ی مکرر فرهنگیان و مردم آبادان متاسفانه تا کنون هیچگونه بنای یادبودی برای شهدای آموزش و پرورش در محل سابق اداره ی آموزش و پرورش آبادان ساخته نشده است . این بنا می تواند ضمن نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدای عزیز ، اوج وحشی گری رژیم صدام را نیز به نمایش بگذارد . البته هنگام تنظیم این نوشته و جستجو در پایگاه های اطلاع رسانی به نکته ی تاسف آمیز دیگری برخوردم و آن این که در باره ی این رویداد اطلاع رسانی مناسبی صورت نگرفته است به گونه ای که در اغلب روز شمارهای جنگ تحمیلی به دوم مهر و واقعه ی مهم آن اشاره ای نرفته است . بدون شک این فاجعه در دوم مهرماه 1359 اتفاق افتاده است در حالی که نویسنده ی کتاب آن را در ضمن بیان خاطرات روز سوم مهر ماه 1359 آورده است ( 2 ) که اشتباه به نظر می آید .
دومین واقعه ی تاریخی مربوط است به تاریخ اسارت شهید محمد جواد تند گویان . شهید تند گویان وزیر نفت دولت شهید رجایی یکی از متعهد ترین و فعال ترین وزرای دولت بودند . ایشان روز اول مهر 1359 برای تصدی وزارت نفت به مجلس شورای اسلامی معرفی شدند و رای اعتماد نمایندگان را برای تصدی این وزارت خانه به دست اوردند . از میزان وظیفه شناسی ایشان همین اندازه بگویم که در طول چهل روز وزارت به منظور نظارت مستقیم برعملیات حفاظت از تاسیسات نفتی خوزستان چهار بار به آبادان آمدند . در چهارمین سفر به آبادان یعنی در تاریخ " نهم آبان ماه 1359 ، نیروهای عراقی که صبح آن روز جاده ی فرعی ماهشهر ، آبادان را در اختیار گرفته بودند وی را همراه دو معاونش و دو تن از محافظانش به اسارت گرفتند . ( 3 ) در کتاب گنجینه ی رنج واقعه ی اسارت شهید تند گویان در ضمن بیان خاطرات روز 21 مهر 1359 آمده است : " شب بود که یک دفعه بابام صدای رادیو رو بلند کرد و خطاب به مادرم گفت : " وزیر نفت و همراهشو اسیر کردند ، تو جاده اهواز –آبادان ""(4)نیاز به مستند سازی دقیق وقایع و حوادث در این اثر احساس می شود.ا
گر چه در نوشتن خاطرات تلاش گسترده ای شده است که بیان روایت به شیوه ای عامیانه و قابل لمس و صمیمی صورت پذیرد اما در جای جای کتاب نیاز به ویرایشی دوباره احساس می شود . مثلا در سطر 4 صفحه ی 48 می نویسد : " می خوایم بریم . بالاخره ساعت جدایی فرارسید ." که فعل پیشوندی " فرارسید " بهتر بود بدون پیشوند آورده شود . ویا در سطر 17 صفحه 52می نویسد : " اون روز میون اتاق های بخش جراحی بیمارستان قدم بر می داشتم . " که فعل قدم بر می داشتم چندان مناسب نمی نماید و بهتر بود می نوشت قدم می زدم . همچنین در این عبارت آمیختگی نثر رسمی با عامیانه خوش ننشسته است : " آسمان تاریک و پرستاره بود و سکوت شب آهنگ آرامش می نواخت . اما اون دورا که شهرم زیر آتش صدامیا بی امان می لرزه ، تنها یاد خدا دل بچه های رزمنده رو آروم و مقاوم می کنه. " (5)ازاین گونه در هم آمیختگی ها در سراسر کتاب فراوان است که با ویرایشی دوباره می توان آن ها را یک دست نمود .از دیگر اشکالات ویرایشی می توان به حذف بی مورد فعل بود اشاره کرد در جمله ی " او مهربان و اهل این رفتارای تند نبود . " ( 6) و یا در سطر 20 صفحه ی 213 آوردن " که " بعد از آنکه زاید است و باید حذف گردد .
فارغ از اشکالات نگارشی و ویرایشی که مطمئنا در باز خوانی متن قابل بررسی و اصلاح می باشند یکی از مسایلی که در ارتباط با خاطره نویسی به طور اعم و کتاب "گنجینه ی رنج " به طور اخص باید یادآوری کنم شیوه ی روایت است . شیوه ی روایت "گنجینه ی رنج " اول شخص است همان شیوه ای که در کتاب " دا" خانم زهرا حسینی برای بیان خاطرات خود برگزیده اند . عموما در بیان خاطرات از همین شیوه استفاده می شود . اما انچه باعث تمایز نثر کتاب " دا " با " گنجینه ی رنج " شده است نه شیوه ی بیان بلکه چگونگی توصیف صحنه ها و حوادث است . برای این منظور نمونه هایی را مرور می کنیم :
الف : توصیف فلکه ی مجسمه از کتاب گنجینه ی رنج : " کم کم به فلکه مجسمه رسیدیم . اونجا آخرین ایستگاه بود . چون تقریبا وسط شهر بودیم . هرکس به راه خودش رفت و اتوبوس هم دور شد .دوروبرم رو نگاه کردم . همه جاساکت و خلوت بود . هیچ کس نبود . هواروبه خنکی می رفت . رولبه چمدون نشسته بودم که آمبولانس گل مالی شده اومد و کنارمون توقف کرد . " ( 7)
ب : توصیف فلکه ی دروازه از کتاب " دا " : " از فلکه اردیبهشت به فلکه دروازه رفتم تا از خیابان فخررازی جلوی مسجد جامع در بیایم . فلکه دروازه ، مرکز شهر به حساب می آمد . می خواستم ببینم چه تغییری کرده . آنجا را خیلی دوست داشتم . جای قشنگی بود . توی پیاده رو های دور تا دورفلکه پر بود از درخت های بی عار که برگ های ریزوشاخه های طبقه طبقه شان مثل چتری فضای آنجارا پوشانده بودند. وسط فلکه هم حوض گرد نسبتا بزرگی بود که دور تا دور آن یک ردیف شمشاد و گل های رزو شاه پسند و چمن کاشته بودند . مجموع این ها فلکه دروازه را خیلی قشنگ کرده بود . روزهایی که هوا گرم بود ، هر وقت از اینجا رد می شدم ، به خاطر سایه درخت ها و آب فواره های حوض ، خنکی دلچسبی به صورتم می خورد . تقریبا نه خیابان فرعی و اصلی از این فلکه به بازارهاو خیابان های مهم شهر منشعب می شد . فخررازی ، حافظ ، هریس چی ، فرهنگ ، رودکی و .... روی این حساب این نقطه از شهر خیلی پر رفت و آمد بود . ولی الان از شلوغی فلکه خبری نبود . مغازه ها بسته بودند و فواره ها کار نمی کرد . " ( 8) همان گونه که مشاهده می شود در نمونه ی الف تصویر و توصیف خاصی از فلکه ی مجسمه ارایه نمی شود و صرفا به آوردن نام آن بسنده شده است لذا مخاطب هیچگونه دریافت بصری از این قسمت ندارد. اما در نمونه ی ب مخاطب به راحتی می تواند فلکه ی دروازه را پیش چشم خود مجسم کند . نویسنده چنان جزییات را توصیف و تصویر کرده است که حتی می توان آن را طراحی کرد . در نمونه ی زیر نیز همین تفاوت و تمایز در توصیف و تصویر پردازی مشاهده می شود :
الف : توصیف اصابت خمپاره به ماشین از کتاب " گنجینه ی رنج " : " با وانتی به طرف جزیره ، حرکت کردیم ، بین راه یه جیپ ارتشی و یه وانت تویوتا رو دیدم که متلاشی شده بودند وتنه بزرگ دختی که بر اثر انفجار خمپاره از جا کنده شده بود ، وسط جاده افتاده بود . کمی دورتر شعله های آتش و صدای اصابت خمپاره ها به گوش می رسید . از قرار معلوم انبار مهمات نیروهای مستقر در اطراف جزیره منفجر شده بود و شعله های آتش به آسمان بلند بود . در اثر افتادن درخت به اون بزرگی روی سرنشینان ماشینا و ترکشای ناشی از انفجار ، دو ماشین سوراخ سوراخ شده بود و خون زیادی روی بدنه ماشینا وزمین پاشیده شده بود . از دیدن این مناظر و خون حالم بد شد . " ( 9)
ب : توصیف جنازه به نقل از کتاب " دا " : " کنار بلدوزر رفتم . توی بیل آن جنازه یک نظامی را دیدم . سرونیم تنه یک جسد آویزان بود . انگار مومیایی اش کرده بودند . تمام چربی تنش خشک شده ، هیچ گوشت به تنش نبود . پوستش کبود و سوخته شده بود ، اصلا خونریزی نداشت . جسد بو می داد ولی نه آن قدر شدید که آدم را فراری بدهد . خیلی برایم عجیب بود که چرا متلاشی نشده است . حدس زدم از نیروهای نفوذی عراقی هاست که از طریق آب از سمت جزیره مینو به این طرف آمده ، بعد زیر آتش خمپاره های خودشان قرار گرفته ، خودش را تا این تل خاک کشانده تا پناه بگیرد ولی از شدت ضعف و گرسنگی جان داده است . پرسیدم : جیب هاش رو نگشتید ؟ گفتند : ما جرات نکردیم ، دست بزنیم . با اکراه به جیب های جنازه دست بردم و یک کارت شناسایی ، یک عکس خانوادگی با چند نخ سیگار مچاله از جیب پیراهنش در آوردم . توی کارت شناسایی اش آب رفته و خیس شده بود . نوشته های روی کارت به خاطر پخش شدن جوهر نا خوانا شده بود ند . فقط کلمه النقیب را توانستم بخوانم که به نظرم درجه سروانی اش بود . به عکس نگاه کردم . چند تا زن ، بچه و مرد کنار هم ایستاده بودند . از نوع لباس و قیافه هایشان معلوم بود که عرب و عراقی هستند . " ( 10) آنچه آورده شد بیان گر این مطلب است که توصیف جزییات به ویژه در خاطره نویسی نقش اساسی و بی بدیلی در باز آفرینی صحنه ها و رویدادها دارد و از این طریق مخاطب علاوه بر کسب اطلاع و آگاهی از آنچه اتفاق افتاده ، در یک هم حسی عمیق با نویسنده به باز آفرینی اتفاقات و تاثیر و تاثرات ناشی از آن ها می پردازد . اینجاست که خاطره نویسی و خاطره نویس به هدف خود می رسد .
مطمئنا تلاش همه ی کسانی که با تحمل زحمات فراوان به نوشتن خاطرات خود اقدام می کنند ستودنی است به ویژه نویسندگانی که رشادت ها ، دلیری ها و مقاومت های مردم عزیزمان را در طول سال های متمادی جنگ تحمیلی باز گو می نمایند و علی الخصوص نویسندگانی که علاوه بر تحمل این سختی ها در ادامه ی جنگ دچار صدمات فراوان شده و زندگی خود را وقف پرستاری از مجروحان این جنگ خانمان سوز کرده و می کنند . نویسنده ی " گنجینه ی رنج " یکی از هزاران هزار همسر دلسوز و مادر مهربانی است که در نبرد دایم با یاس و ناامیدی و رخوت ، پیروز و سربلند ، فریاد استقامت ، رهایی و شجاعت سر می دهد و بدین وسیله به هم عصران و هم نسلان خود یاد اوری می کند که دیگر سکوت جایز نیست . " بنویس ، شاید هنوز کسانی باشند که عاشقند و تشنه شنیدن . " ( 11)
پی نوشت ها :
1- گنجینه رنج ، رضیه غبیشی ،تهران ،ناشر :بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس ،چاپ اول ، 1388.
2- همان ،صفحه ی 30 ، سطر 3 به بعد .
3- http.//www.encycloopaediaislamica.com-آخرین مراجعه 28/6/1388.همچنین برای اطلاعات بیشتر مراجعه شود http.//www.petronews.ir-نیز پایگاه جامع دفاع مقدس روز شمار جنگ در سال 59 به آدرس http.//www.sajed.ir-
4- گنجینه رنج ، ٌ 48،س 13.
5- همان ،ص 66 ،س 19 .
6- همان ،ص205 ،س 11.
7- همان ،ص 76،س 6.
8- دا ، خاطرات سیده زهرا حسینی ، انتشارات سوره مهر ، چاپ یازدهم ، 1388 ، صفحه ی 125 ، سطر 8 .
9- گنجینه رنج ، ص 93 ، س 17 .
10- دا ، خاطرات سیده زهرا حسینی ...... صفحه ی 461 ، سطر 10 .
11- گنجینه رنج ، ص 8 ، س 20 .
پاره ای از تن تو جا مانده است
در دل تک تک ماها مانده است
پاره ای از تن تو یعنی من
ومن اینجا تک و تنها مانده است
چشم هایی که پر از خاطره بود
مثل باران تر و زیبا مانده است
آه انگار پس از این همه سال
باز آدم پی حوا مانده است
عشق یعنی همه یعنی من تو
عشق یعنی بروی تا مانده است

ناف جنوب و جنوبی را به بدبختی بریده اند .زنانش که دیگر جای خود دارند.زندگی در این گوشه ی کره ی خاک چه لذتی می تواند
داشته باشد آن هم برای زنی با ویژگی های سکینه ، حلیمه و....مرد این دنیا نیز غرق بیچارگی است
حتی اگر دکتر باشد حتی اگر دکتر باشند . چه فرقی می کندعده ای فقر مالی دارند، عده ای فقر فرهنگی و جنوب می شود جنوب ، همانی که در داستان نسبتابلند " مسئله زن ها بودند" ( 1)،
علی صالحی توصیفش می کند . اینگونه است که زن ها می شوند جنوب و جنوب می شود زن
هایی که چون انار آب مکیده رنگ به رخساره ندارند . " همه زن ها پیش از سپیده دمان می آمدند ، از پنجره روبه روی تخت او ، پنجره ای با حفاظ محکم
وشبکه های تنگ ، که گربه ای هم نمی توانست از میان آن بگذرد . هیچ راهی جز آن
نبود. در را به عادت ،بعد از وارد شدن قفل کرد . هر زنی که می آمد طوری می ایستاد
که عضوی که امیراز اوبرای ساختن حلیمه گرفته بود ، واضح و بر جسته به چشم می آمد،انگار
با چراغی از درون روشن می شدو به چشم می زد . زمینه
پشت سر همه شان قاب پنجره بود .
" ( 2 ) این نخستین سطرهای این داستان نسبتا بلند است . امیر صادقی
دندانپزشکی است که سال های ابتدای خدمت خود را در یکی از روستاهای جنوب ایران می
گذراند .او روایتگر داستان زن یا زنانی است که سر تا پا زجرو بدبختی و تلاش و کوشش
و فقرند . شخصیت های او از زنانگی فقط نامش را با خود دارند
و آن قدر در گیر زندگی و گذران دشوار آنند
که هیچگونه عشقی را بر نمی انگیزند . " زن مثل درختی ایستاده تکان نمی خورد .چشمانش را ریز کرده بود و دو
دندان جلوش ، زرد وکمی دراز ، از توی صورتش که مثل انار آب مکیده ای بود ، بیرون
زده بود . " ( 3) گفتم عشقی را بر
نمی انگیزند اما عشق آن هم از جنس جنوبی
اش در چشم ها و تک تک اجزای این شخصیت ها تبلوری خاص دارد . "از همان اولین
شبی که زن آمده بود تا چندین شب بعدکه می
آمد ، امیر همه این ها را برایش گفت . زن
دستش راتوی هوا تکان داد و
گفت : " موکه از ئی چیزا سر در نمی
آرم فقط می فهمم که پیش تو هم اقبال
نداشتم ....." دوسه بار زد روی پیشانی اش و گفت : " ای پیشونی سیاه مو .
" " ( 4)
توانایی صالحی در توصیف ذهنیت هاو صحنه های فرا واقعی تحسین بر انگیز است . او در این باره تسلط خوبی از خود به نمایش می گذارد . اساسا در این اثر دو ویژگی مهم به چشم می خورد :یکی توصیف دل نشین ذهنیت ها است و دیگر : توصیف جزییات صحنه های واقعی . هر دوی این هاپا به پای هم به استحکام هر چه بیشتر نوشته کمک کرده است ." مینی بوس کنار یکی ازابادی هایی که مثل سنگی از زیر چرخ ماشین در رفته ودور از جاده پرت شده ، نگه می دارد ، زن بچه را روی دوش می گذارد ، ترازوی کوچک ، قدح خالی ، گونی وقوطی حلبی روغن پنج کیلویی را بر می دارد ، مرضیه را که دارد پینکی می زند بیدار می کند و از پر مینارش یک اسکناس مچاله در می آورد می دهد به راننده و پیاده می شوند . از میان کوچه های خاکی و کج و کوله می گذرند وبه خانه تو سری خورده شان می رسند . " ( 5)
" مسئله زن ها بودند " هم یک داستان نسبتا بلند است و هم مجموعه ای است از چند داستان کوتاه . نویسنده در عین حالی که داستان های کوتاهی را می آفریند تمامی آن ها را با نخی جادویی به هم مرتبط می سازد و بدین وسیله وحدتی را در سراسر مجموعه جاری و ساری می کند . وحدتی که پیش از آن که حاصل مکان و زمان باشد ، نتیجه ی توصیف و موضوع است . ضمن آن که نمی توان از نقش محوری امیر به عنوان راوی در این باره غفلت نمود .
علی صالحی به واسطه ی جنوبی بودن آشنایی خوبی با ادبیات جنوب و فرهنگ و اصطلاحات جنوبی دارد . تلاش او برای حفظ فرهنگ جنوب و برخی اصطلاحات و واژ گان کاملا ستودنی و تحسین برانگیز است . جالب اینجاست که این اصطلاحات و واژگان در بافت کلام خوش نشسته اند و هرگز حالتی تصنعی به خود نگرفته اند :
" تشبادی که از پنجره ها به داخل هجوم می آورد . " (6)
" زن قلیان می کشدو زنبیل و بل و تک می بافد تا موقع چیدن خرماها به مردم بفروشد . " ( 7)
" ماموران جمع آوری دستفروش ها سر می رسند و بی پرس وارس با پا می زنند زیر قدح ماست ،گونی سبزی و تخم مرغ ها وهمه چیز را قاطی هم پرت می کنند توی جوی پرازلجن کنار خیابان ."( 8)
" کم سرو کردم تا نزدیک دیوار " (9)
" حلیمه از ظهر پاتیلک رویی سیاه و قر شده اش را پشت دیوار کوتاه ، دور چاله های آتش گذاشته با چادرش آن را پوشانده است . مهمان ها شامشان را خورده اند و دارند چوب بازی تماشا می کنند . بعد از غذا دیگر کسی سراغ چاله ها نمی آید . بشقاب های کثیف ، پاتیل های بزرگ مجمعه های مسی و سفره های مچاله روی هم کوت شده اند . " (10) وجود این واژگان و اصطلاحات اگر چه نقطه ی قوتی است برای این اثر اما برای کسی که با این فضا آشنایی ندارد فهم این اصطلاحات دشوار به نظر می رسد . ای کاش نویسنده توضیحات مختصری برای این واژگان به صورت پی نوشت می آورد . برخی پیشنهادهای ویرایشی نیز وجود دارد که به آن ها اشاره می کنم:
" نفهمید بیدار شده وزن را توی اتاق می بیند یا زن را توی خواب دیده و هنوز هم خوابش ادامه دارد . " ( 11 ) که می شد خلاصه تر بیاید : " نفهمید بیدار شده و زن را توی اتاق می بیندیا خواب دیده و هنوز هم خوابش ادامه دارد . "و یا : " زن کنار کتاب و دفترهای در هم برهم ریخته کف اتاق نشست . "(12) که صفت " ریخته " زاید به نظر می آید .در صفحه ی 7سطر 5 آورده است : " مثل انار آب مکیده ای بود ." که آب اضافه است زیرا آنچه از انار می مکند آب است . و یا در صفحه ی 8سطر4 می نویسد : " انگار در هرم گرما می لرزیدند و انگار که روی هوا بودند " که " انگارکه " دوم زاید می باشد . مواردی از این دست در این داستان بسیار است که در باز خوانی متن و ویرایشی دوباره قابل اصلاح می باشند . همچنین زبان اثر در یک جا دچار کژ تابی است که با علامت گذاری می توان آن را اصلاح نمود : " چه بودکه مثل گردابی خیال اورا به دنبال خود کشیده بود و رهایش نمی کرد . " ( 13) که می تواند به دو شکل تعبیر شود: الف : { خیال } ، امیر را به دنبال خود کشیده بود و رهایش نمی کرد . ب: امیر ، خیال زن را به دنبال خود کشیده بود و رهایش نمی کرد . در سطر اول داستان کوتاه انار سوخته(14) نیزحرف ربط تا اگر در ابتدای جمله بیاید مناسب تر است : تا زن و بچه اش خیابان های تفتیده و خلوت ظهر بندر را شلنگ انداز بگذرند و به گاراژ برسند ، مینی بوس رفت .
علی صالحی در جای جای " مسئله زن ها بودند " لحن کلامش را آگاهانه تغییر می دهد . این تغییر لحن به اوکمک می کند تا نوشته اش را متنوع تر کند و بدین وسیله شخصیت ها و صحنه ها را بهتر و دقیق تر توصیف کند .
وقتی طرح روی جلد کتاب را دیدم از خودم پرسیدم چرا انار انتخاب شده است حال آن که اغلب زن را در قالب سیب به عنوان مظهر طراوت و شادابی تصویر می کنند . " انار کلمه ی انگلیسی pomegranate اززبان یونانی مشتق شده که به معنی سیب با هسته های زیاد می باشد . " (15) " انارجزوی از عناصر خمسه ی باروری در فرهنگ ایران است . در فرهنگ بومیان ایران پنج چیز سمبول و مظهر و نماد و نشانه ی باروری و برکت است که عبارتند از : بز ، گندم ، گاو ، انار و انگور . " (16) اما اناری که روی جلد کتاب دیده می شود بیش از هر چیز به رحم شباهت دارد . رحمی که جنینی را در خود می پروراند . جنینی که در متن داستان قرار است حلیمه به دنیا بیاورد .این جنین شاید همین داستانی است که امیر روایت می کند . امیری که زن نیست اما دغدغه ی زنانه دارد و با این همه باز محور اصلی تمام وقایع امیر است . دندانپزشکی که دوره ی ابتدای خدمت خود را در پس از فارغ التحصیلی در یکی از روستاها ی جنوب می گذراند . به همین دلیل است که بنده اعتقاد دارم در این داستان مسئله زن ها نیستند بلکه بیش و پیش از هر چیزی،مسئله ی اصلی و واقعی امیر است .یعنی نویسنده . یعنی نوشته . و چه چیزی مقدس تر از نوشته که مورد سوگند الهی است .
پی نوشت ها :
1- مسئله زن ها بودند ،علی صالحی ، تهران ، نشر ثالث ، 1378.
2- همان ، صفحه ی 6 ، سطر 1.
3-همان ، ص 7، س 5.
4-همان ، ص7 ، س 23.
5-همان ،ص 13،س 16.
6-همان ،ص 14 ،س21.
7-همان ،ص 53، س 11.
8-همان ،ص 45،س 12.
9-همان ،ص 5 ،س 17.
10- همان ، ص6 ، س 9.
11-همان ، ص 7، س 5.
12-همان ، ص 8 ، س 4.
13-همان ،ص 9 ،س 8.
14-همان ،ص 11، س 1.
15-برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی دانشنامه رشد با آدرس
آخرین مراجعه : 28/5/ 1388.http://daneshnameh.roshd.ir
16-نوشته ی عباس احمدی ،برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی اخبار روز با آدرس :
آخرین مراجعه 28/5/1388.http://akhbar-rooz.ir

پنجره ی دلم
که رو به خیابان شب
باز می شود
تورا
در حجمی از مه
لمس می کند
شاید
اتاقی که مرا در خود جای داده است
به اندازه ی قدم های شما نباشد
اما
گاهی
برای دیدن باران
سری به ما بزن
26/7/77
برای نام نمی میرند
بیدار شو
ای هفت سالگی ساده
هنگام عبور
ماندن
برای تو مرگ است
می دانی
گاهی که می شود
- میان گیسوان تو گم می شوم -
یادم می رود
اینجا
آدمیان
میان چشمخانه ی خویش
خلاصه می شوند
ای هفت سالگی ساده
2/8/77
دلم خوش است به اشکی به آهی
به گرد و غبار نشسته به راهی
دلم خوش است کمی می نشیند
شبیه ستاره در اوج پگاهی
و تا حرف می زند خانه هامان
پر از یاس می شود گاه گاهی
مرا می برد تا کنا ر غزل ها
به افسون چشمی به سحر نگاهی
22/1/78
و من در کنار توگم می شوم
و در سایه سار تو گم می شوم
من آن کوچه ی سرد پاییزی ام
که در نوبهار تو گم می شوم
بزن زخمه بر زخم های دلم
که در گیرودار تو گم می شوم
و تو با نگاه غزل می رسی
و من بی قرار تو گم می شوم
کمی صبر کن تا برایت بگویم
همیشه دچار تو گم می شوم
21/1/87
هنگامی که آفتاب تابان تاریک شود.
نقطه ته خط
هر نقطه ای الزاما به سرخط ختم نمی شود . بعضی نقطه ها نقطه ی پایان است ، یعنی تمام .بیشتر از این نمی شود . یعنی آنچه نوشته شده تمام است و این یعنی نقطه ته خط . نقطه ی ته خط اما نقطه ی پایان تفکر نیست . برخی مطالب با تمام شدنشان تازه آغاز می شوند . " شطرنج با ماشین قیامت " (1)با تمام شدنش آغازمی شود . هر صفحه یا فصلی با پایانش شروع می گردد. تو می ماانی وآنچه پیش روی تو گذاشته شده است .

نام حبیب احمد زاده متولد 1343 در آبادان در پیشانی کتاب کافی است تا عطش تورا برای خواندن برانگیزد . فهرست جایزه های اعطا شده به این کتاب نیز انگیزه ی تورا بیشتر می کند اما آنچه تورا به خواندن 317 صفحه وا می دارد کشش و کوشش خستگی ناپذیری است که میان شک و تردید و حیله و نفرت و تضاد و ....... عشق شکل می گیرد.نویسنده نمی خواهد ابهام ساختگی ایجاد کند لذا از همان ابتدا تکلیف را مشخص می کندوموضوع را صمیمانه بیان می کند:
" به : کلیه یگان های مستقر در مناطق تحت محاصره آبادان و خرمشهر
از : قرارگاه مرکزی منطقه عملیاتی جنوب
موضوع : استقرار رادار
بنا به اطلاعات واصله ، دشمن یک دستگاه رادار فرانسوی سامبلین را در آن مناطق عملیاتی مستقر نموده است و لذا هر گونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را در اسرع وقت به این قرارگاه گزارش نمایید تا ...." (2) . و این می شود آغاز ماجرایی که پایانش از همان ابتدا مشخص است اما آنچه تورا به خواندن وا می دارد از کار افتادن یا نیفتادن ماشین قیامت ساز نیست بلکه نوع روابطی است که در کنشی متقابل میان افراد وشخصیت ها ی حاضر در صحنه های متفاوت اتفاق می افتد این حوادث به گونه ای خلاق و جذاب در چهارچوبی کاملا منطقی روی می دهند . نویسنده در پرداخت حوادث جزئیات را هرگز فراموش نمی کند : " کیف سبز رنگم را باز کردم: قطب نما ، کرونومتر ،دوخودکار آبی و قرمز که با نوار چسب به هم متصل شده بودند ، خط کش چوبی ، دفترچه ی جلد چرمی یادداشت ونقشه ی شهربا روکش نایلونی اش،پس چیزی را جا نگذاشته بودم."(3) ذکر جزئیات گاه به وسواسی هنری می انجامد که نمونه اش را در تصویر زیر می توان مشاهده کرد : " جوی آب بزرگ جلوی کلیسا را دور زدم و به برج ساعت برق جلوی آن خیره شدم . ساعتی بود با صفحه ی سفید و دوعقربه ی سیاه که دقیقا روی ساعت پنج و سی و پنج دقیقه از کار افتاده بودند . درست عین پاهای از هم باز شده در حین بازرسی . تا چند سال باید این پاها ، همین طور ثابت و بی حرکت باقی می ماندند ؟...." (4) نویسنده تنها به ذکر جزئیات صحنه ها بسنده نمی کند .اودر توصیف شخصیت های اصلی و فرعی نیز همین وسواس را به خرج می دهد و آن قدر ظریف و دقیق این کار را می کند که علاوه بر شناسا بودن کامل شخصیت ها ، هیچ گونه توضیح یا توصیف اضافه و زاید ی نیز شکل نمی گیرد . اما نکته ی جالب اینجاست که نویسنده در عین اختصار و به صورتی فراگیر این کار را می کند . یعنی توصیف اوازشخصیت ها اغلب موجزو خلاصه است اما در سراسر داستان امتداد می یابد . یعنی او به صرف توصیف لحظه ای و منقطع بسنده نمی کند بلکه در چینش و گزینش صحنه ها و شخصیت ها و تقابل میان آن ها ست که شخصیت ها را بیشتر و بهتر نمایان می کند . شاید یکی از عوامل جذاب بودن این داستان همین باشد یعنی مخاطب تا پایان داستان مشغول کشف و شهود است . کشف زوایای پنهان شخصیت ها و شهود آنچه برایش غیر منتظره و زیباست . زیبا نه از آن جنبه که با منظره ای مهیج روبرو می شود بلکه زیبا از آن جهت که به لذت می رسد . لذتی که حاصل کشف است.نویسنده به این وسیله فاصله ی خود را با واقعیت حفظ می کند . او نمی خواهد بیانگر صرف خاطراتی دور و نزدیک باشد و در مصاحبه ای می گوید : " در این اثر چون ترجیح می دادم به شکل الگویی کار کنم یعنی تجربه ای ملموس را ارائه دهم که برای دیگران قابل
استفاده باشد ، سعی کرده ام از روابط علی و معلولی و منطقی در سیر داستان بهره ببرم . به همین دلیل تا حدودی مرز داستان و روایت در آن مخدوش شده است . " (5)

در باز خوانی شطرنج با ماشین قیامت یکی از مواردی که خیلی به چشم می اید چینش اجزا و عناصر تشکیل دهنده ی داستان است .همه چیز دقیقا همانند شطرنج در سر جای خود قرار می گیرد . صحنه ی نبرد (آبادان و آن سوتر آن )همان صفحه ی شطرنج است . شخصیت ها و حوادث داستان نیز مهره های آن هستند که هر کدام حساب شده و آگاهانه کارکردی ظریف دارند . یکی از دلایلی که می خواستم عنوان مهره های وزیر شده را برای این مطلب انتخاب کنم همین مسئله بود . تنها تفاوتی که رمان احمد زاده با شطرنج دارد این است که در بازی شطرنج مهره های سیاه و سفید روبروی هم و ضد هم قرار می گیرند و بازیکنان سعی دارند بر رقیب غلبه کنند اما در رمان احمد زاده مهره های خودی نیز با یکدیگر سر سازگاری ندارند . شخصیت هایی چون موسی ( دیده بان ) ، مهندس ، گیتی ، مهتاب و... راچه سیاه چه سفید بدانیم ، تقریبا هیچ کدامشان با دیگری هم عقیده نیست . البته خود نویسنده این شخصیت ها را سیاه می داند و در مصاحبه اش می گوید : " در شطرنج مهره سفید است که بازی را آغاز می کند و در واقع اوست که ظلم می کند از این رو کسی که اختیار مطلق دارد سفید است .و آنکه با اجبارروبروست ، سیاه . با این توضیح در این کتاب ، سفید ماشین قیامت و سیاه نیروهای خودی هستند . آدم ها همیشه منتظرند که سفید ، سیاه را مات کند اما واقعیت همیشه به یک شکل نیست یعنی گاهی سفید برنده است ،گاهی سیاه . " (6)که البته استدلال چندان مناسبی به نظر نمی آید . زیرا نباید فراموش کرد که دستگاه قیامت ساز در واقع یک رادار است . راداری است برای شناسایی و تا زمانی که نیروهای خودی گلوله ای شلیک نکنند عملا رادار نیز بلاستفاده است . پس آغاز کننده ی بازی نیروهای خودی هستند نه دشمن به همین دلیل است که در انتهای داستان می توانند رادار را دچار انحراف کرده و تشخیصش را دچار اشکال کنند . " رادار تنها پس از شلیک گلوله ی خودی ، زاویه ی گلوله ی در حال حرکت را به وسیله امواج شناسایی و پس از محاسبات ریاضی ، نقطه ی دقیق محل را مشخص می نماید . " (7)علاوه بر این مهره های سفید و سیاه شطرنج هرگز نمی توانند اختیار مطلق داشته باشند .اختیار مطلق از آن بازیگران است و هردو سوی بازی شطرنج از یک میزان شانس موفقیت برخوردارند .
نکته ی دیگری که در همین رابطه می توان بیان کرد این است که در یک بازی شطرنج همه چیز تحت الشعاع پیروزی قرار دارد . همه چیزدر خدمت هدف نهایی است و هدف نهایی نیز چیزی جز پیروزی و کیش و مات کردن دشمن نمی باشد .اما در رمان شطرنج با ماشین قیامت هدف واقعی پیروزی نیست زیرا در وضعیتی که نویسنده برای شخصیت ها ترسیم می کند اساسا پیروزی در معنای رایج آن معنی ندارد . حد اکثر می توان از واژه ی موفقیت استفاده کرد . در این داستان دشمن به شیوه ی رایج حضور ندارد که شکستش منجر به پیروزی شود . دشمنی که در این داستان توصیف شده است کشش ها و کنش های متقابلی است که میان افراد در صحنه های متفاوت اتفاق می افتد . همین تقابل هاست که موجب شناخت شخصیت ها می شود .شخصیت ها در فرایند این کنش ها شکل می گیرند لذا ایستا نیستند و از پویایی خاصی بهره می برند . همین پویایی ،آن ها را با صحنه هایی بدیع مواجه می سازد . حتی گیتی که بد نام ترین شخصیت این داستان است در پایان لذت مادر بودن را آن گونه که ما دوست داریم تجربه می کند . این لذت تحمیلی و اجباری نیست بلکه در یک فرایند احساسی و بسیار زیبا و دقیق شکل می گیرد . همان چیزی که تا آن موقع برای گیتی تجربه ناپذیر می نمود و به همین دلیل با دخترش مهتاب نیز نمی توانست به آن برسد . این فرایند در مورد مهندس نیز عینیت پیدا می کند. مهندس که نوع برخوردش مشکوک بود و موسی به او شک داشت که نکند جاسوس باشد ، در پایان داستان حساس ترین نقش را ایفا می کند و جای چشمان موسی می نشیند . موسی اما اسفندیاری است که چشمانش تا لحظه های پایانی بر واقعیت بسته است و زمانی باز می شود که دیگر خسته و
تقریبا از کار افتاده است . نوجوان هفده ساله ای که همه چیز را باشک و تردید می دید در پایان به یقینی می رسد که برایش بسیار ارزشمند است.مگر زندگی چیزی جز این است ؟ مگر ما در جریان زندگی هایمان همین مراحل را پشت سر نمی گذاریم ؟
زندگی واژه ی شیرینی است حتی اگر در جنگ جریان داشته باشد .نویسنده در جنگ بیش از هر چیزی دنبال زندگی است . حتی وقتی از مرگ می گوید نیز در جستجوی بارقه های زندگی است . برای او مرگ مانند بستنی شیرین است . به همین دلیل جنازه ی زن دستفروش را تا پایان داستان در سرد خانه ی کارخانه ی بستنی مهر نگه می دارد . اگر چه با دیدن بستنی جنازه ی زن دستفروش با آن وضع فجیع به ذهنش متبادرمی شود اما برای او جنازه ی زن دستفروش و مرگ به فجیع ترین شکلش نیز یعنی بستنی . آن هم بستنی کارخانه ی مهر زیرا مرگ چیزی جز زندگی نیست و زندگی شیرین است درست مثل بستنی که با یک گاز زدن یا لیسیدن تمام تلخی ها را از بین می برد .

مقدمه ای که مترجم کتاب آقای پال اسپراکمن ، استاد دانشگاه راتجرز نیوجرسی به نسخه ی انگلیسی افزوده است حاوی نکات بسیار ارزنده و راهگشایی است . برای خود من جای تعجب بود که ایشان توانسته اند با دقتی مثال زدنی و با احاطه ای شگرف دست به رمز گشایی و توصیف و توضیح اشارات داستان بزنند . به ویژه توصیف ایشان از شخصیت ها ی داستان بسیار دقیق و فراگیر است : " از دیگر عناصر متمایز کننده شطرنج با ماشین قیامت از بسیاری از خاطره نگاری ها ، پیچیدگی سه شخصیت اصلی اش است . بسیجی ، گیتی و مهندس که ترکیبی پیچیده از گناه و بی گناهی ، سادگی و مکاری و تقدس و کفر هستند. آن چنان که داستان آشکار می کند،این شخصیت ها به ویژگی هایی دست می یابند که خواننده می تواند به عنوان یهودی ، مسیحی و مسلمان سنتی ، با آنها همذات پنداری کرده و همراه شود ، همان طور که در سه نوشته نخستین آغاز رمان به آنها استناد شده است . " (8)
تقدیری که احمد زاده در داستان خود رقم می زند جالب است . جالب از آن جهت که برای نویسنده تقدیر، بازیچه ای بیش نیست . به همین دلیل با آن طنز گونه برخورد می کند . این طنز بیش و پیش از ان که از سر خنده باشد از سرناچاری است . چون او خوب می داند با تقدیر نمی توان آویختن .اما می توان آن را دست انداخت . و خود را به کوچه ی علی چپ زد . می توان تقدیر را در مشت مجاله کرد و به آن طعنه زد که جور دیگری هم می توانستی بود. " اگه الان یکی از ترکش های سقف به قلب یهودا برخورد کرده بود ، حتما بقیه ی حواریون داد می زدند : یهودا ترکش خورد . یهودا شهید شد . و تا آخر قیامت همه یهودارا به جای خائن ، شهید می نامیدند .: آه
این یهودای عزیز که در تابلوی شام آخر ، خود را حائل بین ترکش ها ومسیح کرد و
به جای آن مصلوب بزرگ ، شربت شهادت نوشید ، عجب مزخرفاتی . بس کن ،
پسر . " (9) اما این تقدیر را چه کسی رقم می زند ؟ این هم از آن گونه سوالات فلسفی است که برای بشر معظل شده است . برای نویسنده اما این سوال چه جایگاهی می تواند داشته باشد ؟ مگر رمان او جای طرح چنین سوالاتی است ؟ یکی از هنرنمایی هایی های احمد زاده همین جاست . او این سوال را به گونه ای هنری از زبان مهندس آن هم در بحرانی ترین لحظه باز گو می کند : " اولین کسی که بنای پلتیک و سیاست بازی رو تو این دنیا گذاشت ، کی بود ؟ " ( 10 )
فکر کردن به پاسخ این سوال آن هم در آن شرایط واقعا دیوانه کننده است . شاید به همین دلیل است که کسی جز خود مهندس نمی تواند به آن جواب دهد . " وقتی خدا آدم رو خلق کرد ، فرشته های لوس و عزیز کرده می رن پهلوی خدا که این چی یه خلقت کردی ؟ خداچی می گه ؟ می گه شما ها به چیزی که دانایی ندارید ، دخالت نکنید . بعد ، حضرت آدم رو صدا می زنه و مخفیانه و در گوشی اسم اعظم رو بهش یاد می ده . بعد بار عام می ده : خب فرشته های خورده و خوابیده ببینم ، شماها اسم
اعظم رو بلدید ؟ اگر بلدید بگید بشنوم ؟ این از همه جا بی خبرا ، می گن : نه . اسم اعظم چی یه دیگه ؟ بعد خدا رویش را می کند به حضرت آدم و می گه : خب ، خلقت تازه ی من . عزیز دردانه ی من اسم اعظم رو بگو .حضرت آدم هم اسم اعظم رو می گه و تمام فرشته ها ، به صورت آویزون و روسیاه ، از عرش خارج میشن . خب اگه خدا این سیاست بازی رو به کار نمی بست و مخفیانه اسم اعظم رو یاد جد شما ها نمی داد ، کاروبارآدم این طور می گرفت ؟ نه که نمی گرفت . " ( 11 )
رمان شطرنج با ماشین قیامت را به اذعان تمام کارشناسان می توان یکی از مطرح ترین رمان هایی دانست که تا کنون نوشته شده است . ارزش های درون متنی این اثر فارغ از تمام موضوعات فرامتنی به خوبی این مدعا را اثبات می کند . جایگاهی که این رمان در میان رمان های هم نوع خود کسب کرده جایگاهی بلند و ارزنده است.احمد زاده توانسته است تلفیقی از حماسه آن هم از نوع تغزلش را با بیانی گرم و رسا ارائه کند . تلفیقی که با صحنه آرایی های شگرف و شخصیت پردازی های اعجاب انگیز تا عمق روح و جان مخاطب نفوذ می کند .
پی نوشت ها :
1-احمدزاده ، حبیب ، شطرنج با ماشین قیامت ،تهران ، شرکت انتشارات سوره مهر ، چاپ هشتم
،1387.
2-همان ،ص 11 ، سطر 2.
3-همان ، ص 19، س 3.
4- همان ،ص 29 ،س 20.
5-برگرفته از مصاحبه با حبیب احمدزاده ، باعنوان چرا شطرنج با ماشین قیامت ، پایگاه اطلاع رسانی مطالبه به آدرس http://www.motalebe.ir ، آخرین مراجعه : 23/4/1388
6-همان .
7- شطرج با ماشین قیامت ....، ص59،س 13 .
8-همان ، ص 336،س 17 .
9-همان ، ص 121، س 19 .
10-همان ، ص 264، س 19 .
11 همان ،ص 267 ، س 13.